خرید بک لینک
شور عشق عشق شوري در نــهــاد ما نـهـاد جـان مــا را در کــف سـودا نــهــاد گفت و گويي در زبان ما فـــکــند جست و جويي در درون ما نـــهـاد داسـتـان دلـبـران آغــاز کــــــرد آرزويـــي در دل شـــيــــدا نــــهـاد رمـزي از اسـرار باده کشف کرد راز مستان جمله بر صـحـرا نـهــاد قـصـه خـوبـان به نوعي باز گـفت کـاتـشـي در پـيـر و در بـرنـا نـهــاد عقل مجنون در کف ليلي سپرد جـان وامـق در لـب عـذرانــــهـــاد بر مثال خويشتن حرفي نوشت نـام آن حــرف آدم و حـــوا نــهــاد تـا تـمـاشاي جمال خود کـند نـور خــود در ديـده بــيــنا نـــهــاد راز عشق در پرده مي نوازد ساز عاشقي کو که بشنود آواز؟ هر نفس نغمه اي دگر سازد هر زمان زخمه اي کند آغاز همه عالم صداي نغمه اوست که شنيد اين چنين صداي دراز؟ راز او از جـهـان بــرون افـتاد خود تو بشنو که من نيم غماز

برچسب: نویسنده: احمـــدشاه تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1392 ساعت: 1:04

نامه الو سلام بهارخانوم؟بله بفرمائيد. -ميخواستمم بگم....................خوب حرفتونو بزنيد. -خيلي چيزها ميخواستم بگم ولي الان همش يادم رفت.پس هر وقت يادت اومد زنگ بزنيد. -ميشه براتون نامه بنويسم.آره چرا نميشه. -منو شناختيد علی ام خونمون يه گوچه پائين تر از خونه شماست. -آره شناختم. -من با اجازه شما فردا نامه رو ميارم بدم به شما. -باشه. -خدانگهدار. -خداحافظ. علی وقتي گوشي رو گذاشت سر ازپا نمي شناخت.فكر نمي كرد كارها به اين خوبي پيش بره. به بهار زنگ زده بود باورش نمي شد.عشق يه طرفه علی داشت تبديل مي شد به عشق دو طرفه چقدر دوست داشت بهش بگه عاشقشه، دوسش داره.خواب رو از چشماش ربوده اما نتونست ولي تا اينجا هم خوب پيش رفته بود با خودش گفت اين نامه مسير زندگيمنو عوض ميكنه بايد با تمام وجودم واز ته دلم تمام حرفامو بزنم. علی يه لحظه رو هم تلف نكرد و از خونه زد بيرون و رفت به يكي از شيكترين مغازه هاي لوازم تحريرفروشي و بهترين و گرونترين كاغذ و پاكت نامه رو خريد و زود برگشت به خونه. علی چندين نامه نوشت وپاره كرد. هر چي مي نوشتمي گفت اين نمي شه. دو ساعت نوشت پاره كرد. بلاخره اوني رو كه ميخواست نوشت ودر پاكت رو بست چند دقيقه بعد يادش اومد يهجا بهار رو تو خطاب كرده بود به همين خاطر نامه رو پاره كرد ورفت وكاغذ وپاكت تازه گرفت. علی باز هم چندين بار نوشت و خوند وپاره كرد تااينكه اوني رو كه ميخواست نوشت با خودش گفت بهتر از اين نميشه ولي در پاكت رو باز گذاشت تا اگه كم و كاستي داشت درستش كنه. علی همه زندگيشو در گرو اين نامهمي دونست اون به معناي واقعي عاشق بهار بود چندين ماه بود خواب و خوراك نداشت تا امروز که تمام جسارتشو جمع كرد و به بهار زنگ زد. علی دست به قلم خوبي داشت.اون تونست حرفهاي دلش رو بنويسه ولي هنوز اضطراب داشت نمي دونست چرا ولي اضطراب ولش نمي كرد ساعت ده شب بود مي دونست نمي تونه بخوابه پس تصميم گرفت يه كاري كنه . اتاق به شدت بهم ريخته بود پر از كاغذ پاره و مچاله شده. اتاق رو جمع و جور كردورفت دراز كشيد با خودش گفت فردا بهارميفهمه چقدر دوسش دارم.ميفهمه عاشقشم. علی تا صبح نتونست بخوابه چندين با ر بلند شد و نامه رو خوند تو ذهنش هي تكرار ميكرد اين نامه به سرنوشت من بستگی داره زندگي منو از اين رو به اون رو مي كنه. بالاخره هوا روشن شد ولي قرار بود نامه رو ساعت هفت ونيم كه بهار به مدرسه مي رفت بهش بده. تا اون موقع دو ساعت ونيم مونده بود علی با عصبانيت گفت اين عقربه ها چرا حركت نمي كنند علی براي اينكه وقت بگذره رفت وكمي به خودش رسيد ريششو زد به موهاشم ژل زد.مي خواست بي نقص باشه. يك ساعت به قرار مونده بود كه صبر علی تموم شد ورفت سر كوچه اي كه خونه بهار در اونجا بود.اين يك ساعت براش مثل يك سال گذشت ولي بلاخره بهار از درخونشون خارج شد.علی وارد كوچه شد قلبش به شدت مي زد و داشتاز جاش كنده ميشد.آشكارا سرخ شده بود ولي در عوض بهار آروم و خونسرد بود.علی سلام كرد بعداز جواب سلام نامه رو به بهاردادو به سرعت از كوچه خارج شد مقداري از راه رو رفته بود كه يهو یادش اومد ازش نپرسيده جواب نامه رو كي ميده به همين خاطر برگشت تا بپرسه.وقتی برگشت بهار در كوچه نبود ولي نامه مچالهشده علی روی آسفالت كوچه افتاده بود.

برچسب: نویسنده: احمـــدشاه تاريخ: دوشنبه 12 فروردين 1392 ساعت: 14:18

بنام پروردگار بزرگ، داور بر حق، بنام خداوند ایثار و انصاف نامه ای برای خودم نه برای کس دیگر تقدیم به دل پاک بهار و قلب مهربانش صبح شده، پرده ها رو میکشم کنار، همه جا سپید شدن، زمین لباس برفی به تن کرده، دلم بهار و میخواد، نه اینکه زمستون و دوست نداشته باشما، نه. ولی بهار یه چیز دیگه است، بوی بهار وقتی میاد دلم آروم میشه، دلم پرپر میزنه واسه عطر گلهای دم صبح تو بهار. خوش بحال اونهایی که الان تو خواب زمستونین، یعنی میشه منم یه روزی برم تو خواب زمستونی؟ وقتی بیدار میشم بوی عطر بهار تمام فضای رو پر کرده باشه، یعنی میشه؟ دوست دارم در زندگی بعدی ام که به دنیا میام، تو بهار به دنیا بیام، سحر وقتی که نم نم بارون آروم آروم به زمین میخوره و بوی خوب خاک فضا رو پر میکنه، بوی خاک بارون زدهرو دوست دارم. دوست دارم وقتی به دنیا بیام خورشید خانم پرده سیاهی رو به کنار بزنه و با طلوع کردنش آروم آروم به فردای خودم گریه کنم. بهار رو دوست دارم به خاطر بارونش، به خاطر بوی تر خاکش, به خاطر شبنمای روی گلاش, به خاطر گلهایی که جون می گیرن با اومدن بوی بهار، بوی بهار بوی گلاب میده, بوی عطر خوش زندگی میده, بوی امید، بوی عشق، بوی رفاقت و صداقت، بوی زندگی میده. می دونی قشنگیه زمستون به چیه؟ به اون سپیدی برفشه, به اون یکرنگی شه, وقتی برف میاد جهان میمیره, نبض زمین کند میشه، اونقدر کند که یکدفعه قلب زمین از کار می افته, نه اینکه زمستون و دوست نداشته باشما نه, زمستون واسه خودش دنیایی داره که من قادر به نوشتن نیستم. میدونی قشنگی بهار بهچیه؟ هیچ بویی به زیبایی بوی بهار نیست, بوی بهار میبره تو رو به دنیای بچهگیهات به دنیای خاطرات گم شده, می بره به دنیای اسباب بازیهات, شیطونیهات, چی میشه آدماهم مثل درختا ریشه داشتن،یه مدت می خوابیدن قلبتون و دلشون پاک می شد, تو اول بهار جونه میزدند, یه دست می شدن , یه شکل می شدن. تو بهار زیر نم نم بارون آروم آروم قدم بزننروی سنگ فرشهای کنار جاده، اونوقت می رسیدی به دشتی پر از گلهای رز, اونوقتکه بوی بهار تو بوی گلهای رز محو می شه, ناپیدا می شه, گل رز عطرش و مدیون بهاره، مدیون بارونه, گفتم بارون: بارون و خیلی دوست دارم، اونقدر که میتونم یه کتاب در مورد عشق به بارون بنویسم. وقتی که بارون میاد چشمام تر میشه از این همه عشق, این همه شوق, این همه شور, بارون من دوست دارم، بهار عمرش خیلی کوتاست, ولی همین عمر کم باعث میشه دنیا زیر و رو بشه , با اومدن بهار دنیا تکون میخوره, کره زمین سبز می شه, سیاهی از بین میره, سرما کوله بارشو جمع می کنه و با بهار قهر میکنه، بهار قلبهای یخی رو آب می کنه. با اومدن بهار سرما که کوله بارشو جمع میکنه باید بره, بره یه جایی که قلبهای یخی داره, وقتی که بهار میاد, دلم پرواز میکنه به آسمون, تو بهار آسمون زلال تره, نزدیکتره, شبها تو بهار میتونی ستاره ها رو لمس کنی, حس میکنی که ماه تو بغلت آروم آروم خوابیده. ستاره ها رو نمیخوام, ماه وخورشید و تو بهار رو نمیخوام, فقط و فقط بوی خوش بهار و میخوام، همین و بس, اونایی که تنهان بوی بهار و زودتر ازاومدنش احساس می کنند, عاشق بهارم چون اونم مثل من تنهاست, من بهار و دارم و بهارم بوی عطر خوشش و, دوست ندارم تو بهار بمیرم چون با رفتنم بهار بعضی ها خراب میشه, گر چه به سال نمی کشه که فراموش می شم .

برچسب: نویسنده: احمـــدشاه تاريخ: دوشنبه 12 فروردين 1392 ساعت: 0:37

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ، حس کنی هنوزم دوسش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده …. چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی …. چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری ……. چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیرلب بگی : گل من باغچه نو مبارک

برچسب: نویسنده: احمـــدشاه تاريخ: دوشنبه 12 فروردين 1392 ساعت: 0:35

اُستاد....! تو شیرینی منم فرهاد اُستاد مثه قندیو من قنّاد اُستاد به نزدت آمدم دانش بجویم نگیر اِنقد به من ایراد اُستاد به منچه اختلافِ آن دو خازن؟ اِلهی که بِشَن دلشاد اُستاد! برایِ نمره به هرجا دویدم شدم عینِ خودِ سَنباد اُستاد! فدایت نمره که ارثِ پدر نیست!!کمک کن واحدم اُفتاد اُستاد! اگر درسِ تو را از بَر نکردم نَده منفی بکن اِرشاد اُستاد! همینجا می کنم تهدید جدّی! یه کاری کن نشم معتاد استاد!! قلم در دست تو مانند شمشیر همین فرق تو با جلاد اُستاد غم درسِ تورا از بس که خوردم گرفتم زردیو غمباد اُستاد! چرا اشکم اثر بر تو ندارد؟ کشیدی دورِ دل فولاد اُستاد؟ به من خورده نگیر آنجا که دیدی دو چرخِ خودروات کمباد اُستاد! تو آهویی برایِ خانواده به ما که میرسی صیاد اُستاد اگر دیدی کسی هوشَشَ به تو نیس همه خوابن نزن فریاد اُستاد! مرا یک آنتراک مهمان نکردی دلم سرگرمی اَم میخواد اُستاد! دو چِشمم چپ شُده کج مینویسم! تقلّب را بکن آزاد اُستاد!!؟ رفیقم راضیو من هم که راضی! مزاحمت نکن ایجاد اُستاد! شکنجه میکنی با هر سوالَت نداری تو خودت اولاد اُستاد؟؟ شبِ اولِ قبر را درک کردم شبایِ امتحان،امداد اُستاد!! اگر شاگردِ خوبی هم نبودم تو خوبی کن به من مُرداد اُستاد! ببین اِی مهربان با من چه کردی شده وردِ زبان اُستاد اُستاد! به من گفتی برو بیرون که حذفی!! عجب حرفِ بدی مای گاد اُستاد!!!؟

برچسب: نویسنده: احمـــدشاه تاريخ: دوشنبه 12 فروردين 1392 ساعت: 0:31

گاهی..خسته می شوم از این همه درد..!! گاهی..دستهایم تنهایند.. اشكهایم دیگر راهشان را گم كرده اند.. همان لحظه هایی كه می گریم ازبی كسی ام.. از این كه شانه های كسی نیست كه تكیه گاه اشك های بی پناهمشود همان لحظه هایی كه تو را كم دارم خوب می دانم که ، تنها دست مهربان توست كه اشكهایم را پاك می كند... پس... هیچوقت... از من نرنج...!!!

برچسب: نویسنده: احمـــدشاه تاريخ: يکشنبه 11 فروردين 1392 ساعت: 22:08

صفحه بندی